مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

مهديس و رفتن به كلاس بالاتر

سلام عزيز دلم. زيباي من، دُر دونه من، يه دونه من. دختركم از اين كه داري روز به روز بزرگ مي شي و خانوم تر مي شي، لذت مي برم. روز دوشنبه كه بردمت مهدكودك، خاله ساناز گفت كه ديگه مهديس بزرگ شده و بايد بره يك كلاس بالاتر، تو كلاس بزرگا. كه دوباره استرس من كه تورو چه جوري به خاطر وابستگي كه به خاله سهيلا و خاله مرضيه داري جدا كنم شروع شد. كه بعدازظهر كه اومدم تحويلت بگيرم، خاله سهيلا گفت برديمش كلاس بالاتر (خاله منذر) كه اول خوب بود و بعد شروع به بغض كردن و بعد هم گريه. كه خيلي نگران شدم و گفتم كه حالا زوده، ولي گفت بايد تو خونه باهات صحبت كنم كه آماده بشي و بري. تو خونه هم هرچي من و بابا صحبت كرديم ، مي گفتي نه، من مي رم سهيلا و مرضيه، منذ...
12 تير 1392

كارهاي جديد

سلام عزيز دلم. دختركم اين روزها خيلي شيطوني و شيرين زبوني مي كني. اونقدر كه ديگه همش به تو فكر مي كنم و بوي عطر تنت تو مشامم هست. عزيزم خيلي دوست دارم. زندگيمي، عشقم. ديروز با بابا مهدي رفتيم برات يه سري گل سر، دمپايي روفرشي و كلاه نقابدار و اسباب بازي (تَق تَق) خريديم.  خيلي دوست داشتي و خودت همرو انتخاب كرديم. (خيلي خوشحالم كه توي خريدها نظر ميدي عزيزم). كه ماشاءالله تو زدن تَق تَق خيلي ماهري و مُخ من و باباي را خوردي. امروز صبح هم طبق معمول كه از شب قبل به ذوق مهدكودك مي خوابي، بلند شدي و شيرخوردي و اومدي مهد و بهم گفتي مامان تو و بابا بريد سركار، منم ميرم مهدكودك، بعد بيا دنبالم. (خوشحالم كه ديگه بدون هيچ استرسي وارد مه...
13 خرداد 1392

خاطرات عيد سال 92

سلام عزيزم. اميدوارم كه امسال سال خوب و سلامتي براي همه باشه. ما هر سال، سال تحويل رو خونه خودمون بوديم و امسال هم مهديس لحظه سال تحويل خواب بود. بعد با صداي دعاي لحظه تحويل سال بيدار شدي و به هم ديگه تبريك گفتيم. و تا بعدازظهر برنامه هاي تلويزيون رو ديديم و از خودمون پذيرايي كرديم. ساعت 6.30 آمده شديم و رفتيم خونه ماماني (مامان من) و فرداش هم رفتيم خونه ماماني (مامان بابا) و بعد هم خونه مادربزرگاي بابا.و روز چهارم عيد هم رفتيم ديدن پدربزرگ و مادربزرگ مامان به سمت اراك. اينجا بهت ميگم بخند و داري شوخي مي كني. مهديس و بابا مهدي عمو ميلاد و زن عمو عسل روز 11 فروردين براي هميشه رفتند به سوئد تا زندگيشو...
5 ارديبهشت 1392

عكسهاي آتليه مهديس در مهدكودك (اسفند ماه 1391)

سلام عزيزم. اينم عكسهايي كه توي مهدكودك به مناسبت سال جديد انداختند. ديگه تو اين عكسها معلوم مي شه كه دختر ماماني واسه خودش خانمي شده.و بالاخره در اين ايام تعطيلات عيد موفق شدم كه مهديس خانوم رو از پوشك و شيشه شير بگيرم. كه شيشه شير رو اول با زدن داروي تلخك امتحان كردم كه جواب نداد و بعد با گفتن اينكه ببعي برده موفق شدم. ...
21 فروردين 1392

سال نو مبارك

امیدواریم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد. نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند. پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی . . .   لحظه تحويل سال 1392 هجري شمسي : ساعت 14 و 31 دقيقه و 56 ثانيه روز چهارشنبه 30 اسفند 1391 هجري شمسي ، مطابق 8 جمادی‌الاولي 1434 هجري قمري و 20 مارس 2013 ميلادي   ...
28 اسفند 1391

خاطرات گذشته

سلام عزيز دلم. ببخشيد كه ماماني بعد از مدتي اومده تا برات بنويسه. آخه خانومي ما چند ماهي بود كه دنبال خونه مي گشتيم و بعد از يه اسباب كشي مفصل كه شما دختر نازم امون نمي دادي اسباب ها رو جابه جا كنيم اين پروژه خدارو شكر با موفقيت به اتمام رسيد. از شيرين زبوني هات بگم كه حسابي دل من و بابا و بقيه رو بردي. يه چيزي كه خيلي برام جالب بود و عاشق اين كلمت بودم اين بود كه داشتي كاري رو واسه خودت انجام مي دادي و من بهت خنديدم كه ديدم يه دفعه برگشتي گفتي: (اصلاً خنده داشت) واي كه عاشق اون طرز بيانت بودم. ديگه اينكه عزيزم رفته بوديم برات لباس بخريم كه پيراهني كه پوشيده بودي رو خيلي خوشت اومده بود و مي گفتي ببين، ببين: عروس شدم، خشگل شدم . كه من ...
27 اسفند 1391

دخترم و كارهاي جديد

عزيزم اين چند روز كه نيومدم به وبلاگت سر بزنم و مطلب بزارم خيلي گرفتارم و دنبال خونه ايم. و شما هم كه كِيف مي كني، وقتي مي ريم تو خونه هاي خالي مثل آدم بزرگا همه جا رو نگاه مي كني و مي ري آشپزخونه و در كابينت رو باز مي كني و مي گي خوبه. اونقدر هم براي مامان شيرين زبوني مي كني و كاملاً ديگه همه حرفات رو ميزني. مي گي عَديزِ (عزيز) مامان كيه كيه؟: اونوقت خودت جواب ميدي: مهديسه مهديسه. نفس مامان كيه كيه؟ مهديسه مهديسه..... شعر آقا پليسه ، پائيزه ، اتل متل، حسني ، رو كامل مي خوني. و وقتي مي خوني بايد حتما بهت توجه كنم يا باهات همراهي كنم كه با هم بخونيم. عزيزم عاشقتم. خيلي دوست دارم. ...
2 بهمن 1391

عكسهاي آتليه مهديس در مهدكودك (آبان ماه 1391)

سلام عشقم. اينم عكسهاي آتليه اي كه توي مهدكودك انداختند. دخترم ديگه خيلي شيطون شدي و حرف هم فقط حرف خودت. كارهاي جديدي كه مي كني صلوات ميفرستي و بسم الله الرحمن الرحيم مي گي و سوره كوثر رو كم و زياد مي خوني. و شبها هم موقع خواب اول هم بسم الله و صلوات و سوره كوثر رو ميخوني و حتما بايد پيش من بخوابي و مي گي ماماني روي دست (منظورش اينه كه روي دستت بخوابم) و بعد همي ميگي بغلم كن. (واي كه اين لحظه چه حس قشنگيه) و شيشه شير به دست كه حتما بايد آبميوه يا شير بخوري و بخوابي. عشقم خيلي دوست دارم و عاشقتم. يه عالمه بووووووووووس ...
27 آبان 1391

اتفاقهاي اخير

      سلام عشقم. سلام زندگيم. دوستان مهديس من ديگه از تاريخ 91/7/11 شير مامان رو نمي خوره، به قول خودش مورچه خورده. ولي عوضش از اون روز وابستگيش به شيشه شير زياد شده و هر روز 1 ليتر شير پاستوريزه ميخوره. شعرهاي جديدي هم كه ياد گرفته: يه توپ دارم ـ عمو زنجيرباف ـ اتل متل توتوله. كه وقتي هم مي خونه به من و بابا مي گه كه شما هم بخونيد و درواقع 3 تائي مي خونيم. مهديس ما يه لاك پشت داره كه اسمش رو گذاشته (داريوش) خيلي بهش علاقه داره. تا مياد خونه اول به اون غذا مي ده و بعد مي ره سراغ بازيهاي خودش. دختر گل ما خيلي علاقه به هواپيما داره و هروقت تو آسمون مي بينه، مي گه هَ...
24 مهر 1391